روزها خدا رو شكر روزهاي خوبي هستند.عصا رو بطور كامل كنار گذاشتم هرچند سخت بود ولي به قول آقا(پدربزرگ مادري)شد.دنبال كارهاي عروسي هستيم هرچند كه سخته و خيلي خورده ريز داره ولي دلچسبه.انتخاب سالن خيلي سخت بود.جهيزيه بانو رو كامل كرديم با خريد سرويس چوب كه دو روز طول كشيد.بعد هم آتليه رو انتخواب كرديم كه سه روزي طول كشيد.بعد هم آينه و شعمدون.بعد هم آرايشگاه بانو رو انتخاب كرديم.خلاصه ديگه كم كم خدا بخواد داره تموم ميشه و آماده ميشيم براي 18 مرداد كه عروسيمونه.از اول مرداد هم خونه رو تحويل ميگيريم انشاا... و كار چيدمان وسايل رو انجام ميديم.خدا رو هزاران بار شاكريم كه اين فرصت زندگي مجدد رو بهم داد و تونستيم اين روزها رو ببينيم.اميدوارم اين روزهاي خوب رو همه دوستان وبلاگي عزيز تجربه كنن.
پ.ن:گروه یاری كه توسط برخی جوانان اصلاح طلب، روزنامه نگاران و فعالان سیاسی و مدنی جوان، بدون وابستگی به گروه و حزبی تلاش می کند تا حلقه وصلی باشد بین مردم و سید محمد خاتمی وب سايتي رو راه اندازي كردند تا هم ميزان حمايت مردم را براي حظور مجدد آقاي خاتمي ارزيابي كرده باشند و هم نظرات مردم رو منعكس كنند.باشد تا اين قدم اول را محكم برداشته تا عزت ايران و ايراني را بار دگر شاهد باشيم.لبخندت را فراموش نميكنيم.براي ديدن وبسايت اينجـــــــــا كليك كنيد!
از لحاض زندگي هم حركت هاي خوبي كرديم همراه بانو.دو يا سه هفته اي با كمك خواهر بانو دنبال خونه گشتيم و تونستيم بالاخره يك جاي مناسب رو تو اين اوضاع نابسامان مسكن پيدا كنيم.بعد هم يكسري وسايل جهيزيه مثل سرويس چوب و ماشين لباسشويي و گاز رو اضافه كنيم.تقريبا همه چيز داره آماده ميشه كه تا ماه ديگه بريم سر خونه زندگي خودمون.اميدوارم خدا همينطور باهامون باشه
روزها میگذره و من به گذشته فکر
میکنم...با حسرت...روزهایی که دانشگاه میرفتم...سرکار میرفتم و زندگی خوبی که داشتم...هنوز هم نفهمیدم چرا این بلا سرم اومده.
دوستهای جدیدی مثل ویلچیر و عصا همدم من
شدند...از ویلچیر متنفرم...از همون بچگی نمیدونم چرا ویلچیر که میدیدم حالم بد
میشد و حالا این روزا محتاج شدم بهش که با زحمت خودم رو چند متری جابجا کنم.
بعد از گذشت 7 هفته از عمل پاهام تونستم
با کمک فیزیوتراپی و عصا کم کم سرپا وایسم.اولین احساسی که بعد از سرپا ایستادن
داشتم این بود که قدم رو به کل فراموش کرده بودم که چقدر هست و احساس میکردم خیلی
بلنده و سر گیجه هم داشتم هر لحظه احساس میکردم با سر میخورم زمین.روزای بدی
بود.هر شب که میخوابیدم کابوس میدیدم.صحنه تصادف یادم میومد و بدتر از همه اینکه
صبح که بیدار میشدم فکر میکردم هیچ اتفاقی برام نیفتاده و همش خواب بوده ولی تا
نگاه به گچ لاجوردی رنگ دستم میوفتاد لبخند تلخی میزدم و میگفتم کجای کاری؟
خلاصه بعد از 9 هفته تونستم قدمهای
لرزانم رو بردارم و به زحمت کمی با کمک 2 عصا راه برم.پای راستم به دلیل شکستگی 3
قسمتی که داره خیلی نگرانم کرده چون شکل ظاهریش هم با پای چپ متفاوت هست و قصد
دارم پیش چند دکتر دیگه هم برم تا ببینم اگه مشکلی هست میشه حلش کرد یا نه.خدا خدا
میکنم که مشکلی نباشه چون اصلا تحمل یک عمر لنگیدن رو ندارم.حاظرم چندین بار ترس و
درد و سختی اتاق عمل رو تحمل کنم ولی همچین مشکلی برام پیش نیاد.اوضاع دستم بهتره.بجز اون یکبار که بخاطر فشار زیاد زیر کتفم روی عصا عصب رادیال دستم خواب رفته بود و تا چند ساعت قادر به تکون دادن انگشتهام نبودم و کمی نگرانم کرده بود مورد خاصی نداره و این دوشنبه هم از شر گچ لاجوردی خلاص میشم.
این وسط دلم برای
بانو خیلی میسوزه.از همه زندگی افتاده و همش به من میرسه و پیش منه.پایان نامه اش
هم هنوز تموم نشده.از طرفی دل و دماغ جهیزیه خریدن رو هم نداشت که بالاخره با
اصرار های من و اطرافیان در حال تهیه کردنشه.
بازهم توی تنهایی هام فکر میکنم..اینبار با نگرانی به آینده.
این روزها به خیلی چیزها فکر میکنم و بیشتر از همه بی کفایتی و واقعا عذر میخوام بی شعوری دکتر های ما و نداشتن قدری وجدان اونهاست که عذابم میده.دکتری که من رو به حال خودم رها کرد و رفت تعطیلات.دکتری که من رو عمل کرد و نگفت که ممکنه عوارض هم داشته باشه و پرستارهای که حوصله نداشتن به حرف أدم گوش کن.یادم به اون روز ها میوفته حالم بهم میخوره.تو مملکتی که مردم برای تامین مایحتاج اولیه اشون باید ساعتها تو صف های عریض و طویل قرار بگیرند تا با درصدی قیمت پایینتر و به اصطلاح دولتی اونو تهیه کنن مطمئن باشین جون انسانها ارزشی نداره.خیلی مواظب خودتون باشین.خیلی مشتاق بودم برم بیرون هوا بخورم اما همون یکروزی که واسه بیمارستان با آمبولانس رفتم و دیدم باید برگردم به همین جامعه و همون زندگی که هیچی ازش نمیفهمیم ذوقم کور شد و بخودم گفتم عجله نکن!همونی که بود هست بلکه ام بدتر!
پ.ن:تصمیم دارم فیلم ماشینم رو بعد از تصادف بگذارم اینجا تا همتون ببینید چه معجزه ای شده که من زنده موندم.اونم به این شکل.یه جمله ای تو یه مغازه خوندم با این عنوان:خداوند قادر مطلق است.شک مکن! و اون رو گذاشته بودم بکگراند گوشی موبایلم و هر وقت میخوندمش واقعا انرژی میگرفتم.حالا به واقعیت جذا پی بردم!
ساعت 4 بعد از ظهر.جاده مخصوصکرج رو به سمت اکباتان میرفتمتا به آرایشگاه برم بعد هم برم دنبال بانو که بریم خرید و بعد هم بریم خونشون.خلاصه هنوز زیاد از خونه خودمون دور نشده بودم ه ناگهان ماشینم تعادلش رو از دست داد و رفتم روی جدول کنار اتوبان و بعد از چند چرخش به دور خودم با شدت هرچه تمام تر به یه تابلو فلزی محکم برخورد کردم.حالم خیلی بد بود.اصلا نفهمیدم چی شده.یه بنده خدایی اومد بالا سرم و زنگ زد به 110 و اورژانس و بعد هم به خونمون زنگ زد.همه با هم رسیدن.ماشین له شده بود و من هم توش گرفتار بودم.اصلا نمیتونستم تکون بخورم.حدس زم که چند جام شکسته مخصوصا گردنم خیلی درد داشت.خلاصه آتشنشانی اول سقف ماشین رو برید و بعد هم با جک های مخصوص و هیدرولیکی ماشین رو که همه دل و روده اش تو اتاق اومده بود رو از هم باز کرد و به سختی من رو خارج و به آمبولانس منتقل کردند.اول به یه بیمارستان مزخرف بردنم که قبولم نکرد و بعد هم به بیمارستان ولی عصر که اونجا هم به زور قبولم کردن.فشارم روی 4 بود و خونریزی داخلی زیاد.دیگه حال خودم و نمیفهمیدم.بعد از رادیوگرافی های متعدد و MRI ها فهمیدم که هر دو پام از ناحیه ران و دست راستم از ناحیه مچ شکسته که شکستگی پای راست از سه ناحیه بود و مچ دست هم که تقریبا خرد شده بود بدتر بود.خلاصه 11 روز در ICU بستری بودم که روز ششم هم هر دو پام رو عمل کردند و پلاتین کار گذاشتن که بعد از عمل به دلیل آمبولی ریه(حرکت لخته خون به سمت ریه که باعث بسته شدن و یا درگیر شدن رریه میشه که خطر مرگ هم دارد) لحظاتی این دنیای فانی رو وداع گفتم و بیهوش شدم .یه چیزایی از جیغ و داد های پرستارها میشنیدم که فریاد میزد اکسیژن اکسیژن...کد99 ...علائم حیاتی همه افت کردند و با دستگاه شک الکتریکی به جونم افتادن و اکسیژن مستقیم بهم رسوندن تا بالاخره تونستن دوباره من رو برگردونن.خلاصه11 روز دیگه هم در بخش بودم که روز هفتمش به دلیل اشتاه دکتر قبلی بو گچ گرفتن دست مجبور شدن دست استم رو عمل کنند و اونجا هم پلاتین قرار دادن.بعد از ترخیص هم توی خونه با سه عضو شکسته و پلاتینی همش خوابیده ام و دکتر فیزیوتراپ هم رروز و یا یک روز درمیون میاد و باهام کارمیکنه.فکر میکنم به گفته دکتر ها 5 یا 6 ماه کار دارم تا بتونم راحت راه برم.موقعیت کاری خوبم رو از دست رفته میدونم.خلاصه همه چیز به هم ریخت.ایه که میگم قد سلامتی رو بدونین.امسال اصلا سال خوبی نبود برام امیدوارم برای شما اینطور نباشه
1)جشن عقد من و بانو که با شروع سال جدید به سالگردش نزدیک میشیم.
2)خلاص شدن از شر اون دانشگاه سختگیر و تغییر مقطع.
3)سفر دلچسب و بیاد ماندنی همراه بانو به اصفهان در نیمه شعبان.
4)متاسفانه مرحوم شدن 2 نفر از فامیل های بانو.
5)بازنشستگی مادرم.
6)ورود مجدد و قطعی به شبکه جدید بعد از کش و قوس های فراوان.
7)کارت سوخت!
و کسانی که چهره بودن واسم حالا خوب یا بد بماند با هر بار دیدنشون یه چیزی به ذهنم میرسید:
1)محمود احمدی نژاد(چون هر روز میدیدمش توی خبرها).
2)سردار رویانیان(از قاطعیتش خوشم میاد).
3)محمد سرافراز(مدیر کل معاونت برون مرزی و تصمیمات خفنش).
4)مهندس منوچهری(مدیر سختگیر و بد اخلاق اوایل و بهتر اواخر).
5)مهندس محمدرضا مدبر(دین بزرگی بر گردنم داره.کار جدیدم رو جور کرد برام).
6)حسن تنها(قدیمی ترین همکارم).
این چیزهایی بود که به ذهنم رسید.به هر حال در کل سال خوبی بود برام و امیدوارم که سال جدیدی رو هم که پیش رو داریم با همه سختی هاش سال خوبی باشه و همینطور سرشار از سلامتی که مهمترین چیزه.هم برای من هم برای شما دوستان و خانواده گرامیتون.

برای دیدن عکس ایــــــــــنجا کلیک کنید!
